اکتبر 1, 2009 با tahavalizadeh
يكي دو ماه عقب تر
زبان من نيز زبانه استعاره بود
زبان پر
زبان ممتحن،به وقت جنگ واژه ها
سر كلاس درس مدرسه!
زبان آه، زبان هاي… هوي
زبان اجتماع چشم و نرگش و هلال ماه
هلال ماه و داس
نه داس و چكش و تفنگ!
و اولين گلوله در ونك
درست قبل پارك وي…
و ساعت شما چهار بود
و من كه ساعتي نداشتم
چه فرق مي كند! مهم گلوله بود!
گلوله اي كه قبل قلب تو
درست سرنوشت را شكافت
و من، و ما عوض شديم
زبانمان زبان سنگ بود، زبان جنگ، زبان اسلحه، فشنگ بود!
فشنگ، فشنگ،فشنگ بود كه از آسمان مي باريد
باران را بگذار لعنتي!
خون مي چكيد از همه جا!
و شايد هم چه مي دانم! هنوز مي چكد!
و من ديگر به تشابه چشم هايت با نرگس حتي فكر هم نكردم!
وقتي پرت كرديم خودمان را
داخل آن اتوبوس _ كه مقصدش معلوم نبود_
مهم بودنت بود
و هراس قلبمان
كه چشم هايمان را…
لبانت اما
هنوز مثل ده ها سال قبل
به ظرافت شعر…
به ظرافت شعر…
آن هم نه شعر چند ماه قبل
درست به ظرافت همين روز ها، شعر همين روزها
خشكيده اند و ترك خورده اند از
خشم و فرياد و بوسه!
از لب گزيدن ها
در سوگ چند ستاره
كه اضافه شدند به آسمان و
كمان شكارچي را پر رنگ تر كرده اند
اين شب ها!
……………………………………………………………
پ.ن: احساس كردم مسير تغيير زبانم را مي توانم در اين شعرواره بياورم! و احساس مي كنم مي شود فرم را رها كرد بدون آن كه به محتوا آسيبي رساند!
پ.ن1/5: شكارچي از صورت هاي آسماني است كه در شب هاي پاييز نيز به خوبي مشخص است
پ.ن2: روز هاي خوبي نيستند اما تو هستي و اين براي من كافي است…
ارسال شده در شعرواره ها | 6 دیدگاه »
سپتامبر 27, 2009 با tahavalizadeh
چيزي نيست! نه كه فك كني چيزي هم نيست ها!نه! بعضي وقت ها اينجوري ميشم كه امشب شدم! بي حوصله، بي حال، بي تو! بعد مي شينم گوشه تختم كنار پنجره و همون لباسي رو كه وقتي آخرين بار تو بغلم بودي هي بو مي كنم، هي بو مي كنم، هي بو مي كنم! درست تو همون لحظه دلم مي خواد سيگار بكشم و حس كنم كه سرت رو روي سينه ام گذاشتي و داري با انگشتام بازي مي كني، اما تو كه بهتر از همه مي دوني تو اين خونه لعنتي نميشه سيگار كشيد!
……………………………………………………….
پ.ن: نمي خوام براي اينجور نوشته هام كسي كامنت بذاره! همين!
برچسبها: اول دريا آرام بود و شب ها راه نمي رفت...
ارسال شده در بی گاه نوشته ها | دیدگاهها خاموش
آگوست 31, 2009 با tahavalizadeh
در بند بوديم
آن روز كه به دنيا آمدي!
حالا بعد از بيست سال
مي خواستيم ببوسيم لبان يك ديگر را
صداي پوتين ها و چند بمب دست ساز
مانعمان شد.
…
در بند بوديم و براي آن بوسه
تا انقلاب هم شده بايد پياده مي رفتيم!
…
به ياد داري؟
وقتي گفتم _پياده_ ترسيده بودي!
و بعد ها ديدي
از دربند تا انقلاب پياده يك روز هم راه نيست!
……………………………………………………….
پ.ن: دلم مي خواهد… خودت بهتر مي داني… و زمان هم بايستد ثابت!
ارسال شده در شعرواره ها | 24 دیدگاه »
آگوست 25, 2009 با tahavalizadeh
خجالت بكشيد آقايان!خجالت بكشيد!
پروانه ها تحمل سوختن را دارند
اما شلاق هاي شما
تكه تكه مي كند،
له مي كند،
مي تركاند!
…
تفنگ ها آماده ي شليك!
عكاس ها عكس مي گيرند
چيك
چيك
چيك
قطره هاي خون از پاي سوژه
به زمين مي ريزند و
عكاس ها هيچ وقت از زمين عكس نمي گيرند…
هيچ وقت
…
بفهميد آقايان،بفهميد!
پروانه ها
له هم كه بشوند
پروانه اند و
ديو ها
هر چه سلامت تر؛ كريه تر!
…
دوربين آماده!
يك،دو، سه
بگوييد: سيـــــــــــــــــــــــب
تتتتق
حرامزاده!گفتم سيب بالاي سرش را بزن
كه بترسد!
حالا چگونه اين جنازه را بسوزانيم
و به اطراف نا كجا آبادي پرتش كنيم!
…
نگران نباشيد آقايان! آرام و آسوده!
شماري در انتظار شمايند!
با كارنامه اي بزرگتر از شما!
شصت ميليون
چهل ميليون
چند ميليون… جنازه
شما كه به ميليون هم نمي رسيد!
…………………………………………………
پ.ن:
گاهي دلم به خاطر چيز هاي ساده، بد مي شكند…
ارسال شده در شعرواره ها | 9 دیدگاه »
آگوست 19, 2009 با tahavalizadeh
دلم مي خواهد يك شعر بلند بنويسم
نه براي چشم هاي تو!
يك شعر بلند،
براي قلب خودم
كه همين چند روز پيش
شده بود سيبل يك گروه درجه دار علاف
درجه دارهايي با سيگارهايي در دست
كه يعني: به تخمم كه سيبل ما مقوايي نيست.
دلم مي خواهد يك شعر بلند بنويسم
نه براي دست هاي پينه بسته ي مادر،
براي دست هاي خودم
كه بي درجه ها به دستبندش بستند
و چند گلوله ي هوايي هم شليك كردند؛
يك پرنده سقوط كرد
و هرگز جعبه سياهش هم پيدا نشد.
سوختند همه جنازه ها،
سوختند؛ جِز جِز
و گاهي تَرَق…
جنازه من را هم در يك كيسه زباله گذاشتند
و پرتش كردند درون گودالي.
و من همسايه شدم با پسر جواني
كه گلوله اي درست به پيشاني اش خورده بود
و حالا
نمي دانست با كدام رو
به خواستگاري دختر دلخواهش برود!
بيچاره نمي دانست
سه شكم زاييده دخترك
زير بار نگاه سنگين پدر
و مرد همسايه.
فقط نمي دانم بچه هايش چرا مسيح نمي شوند!!!
معصوم، بي پدر، پاك…
پاك، پاك،
بي پدر! چرا انقدر محكم ماشه را فشار مي دهي؟
آرام تر هم شليك مي كند!
با طمئنينه تر! با طمئنينه!
كه بتواني رد تيرت را دنبال كني
و ببيني اش
پسرك پا در هوا را
كه نمي داند چگونه به خواستگاري مريم برود!
………………………………………………
پ.ن1: با هم كه باشيم سه تائيم
من
تو
بوسه
بي هم چهار تا
تو با تنهايي
من با رنج
شعري از لطيف هملت شاعر كرد
ارسال شده در شعرواره ها | 9 دیدگاه »