می خواستم شب
تجسم موهای تو باشد!
-نردبان این شعر،
موهای تو بود.-
و اصلا هر شعری، هر لبخندی، هر بوسه ای…
می خواستم شب
ستاره باران نگاه تو باشد!
- روشنایی این کوچه ها و اتاق های تاریک،
چشم های تو بود-
و اصلا پوستت، دندانهایت و همان الماس مصنوعی کوچک روی سنجاق سینه ات…
می خواستم شب
هوس آغوش دوباره ات باشد
نه اشک بازوان انگار دیگر هرگزت
-هرگزمان-
نه خیال…
.
.
.
از پله های این شعر پایین می آیم
دسامبر 21, 2010 در 6:48 ق.ظ.
از پله های این شعر پایین می آیم
پایان عالی یی بود.
البته فکر کنم می شد شعر بلندتر شه، فضا سازی خوب شروع شده ولی ادامه پیدا نکرده.
مجموعن جالب بود. بنویس باز هم!
دسامبر 25, 2010 در 6:56 ب.ظ.
زيبا بود «نردبان اين شعر/موهاي توبود»
دسامبر 31, 2010 در 6:59 ب.ظ.
taha! kojayi?
ژانویه 8, 2011 در 7:51 ق.ظ.
سلام با آهنگ مرد خسته به روزم و منتظر نظرتون.
ژانویه 23, 2011 در 4:52 ق.ظ.
…
ژانویه 23, 2011 در 4:56 ق.ظ.
chera nmishe inja like zad
ژوئیه 31, 2011 در 9:12 ق.ظ.
تا دست دخترک کبریتفروش از آتش شما گرم شود
تعبیر فوق العاده ای بود…لذت بردم از شعرها
زیبا هستن…