به مناسبت هیچ چیز
از حادثه حرف نزن!
سرنوشت تو
از همان روز اول
به طنابی گره خورده بود
که مادر در حیاط می زد
در میان سوز دیوارهای تازه سیمانی شده
تا تو بیافتی…
تو فرار کردی،
ایستادی،
تو هیچ وقت سقوط نکردی!
نه از رحم مادر،
نه در ذهن ما،
نه از روی چهارپایه ای که بیست و چند سال بعد
زیر پاهایت…
تو! یکدنده، بی خیال جاذبه ی زمین، باز نیافتادی!
و نخواستی بفهمی؛ هر ایکسی مساوی ایگرگ نیست
و هر نیافتادنی…
شاید هم اصلا نمی دانستی
چرا که
از اتحاد به بعد از ریاضی بدت آمده بود
می گفتی: با چه کسی؟ با چه چیزی؟ تضاد! تضاد! تضاد!
چرا که دندان های خرد شده ی مادر… چرا که جیب پدر… چرا که ران های زن رهگذر…
تو پانزده سالت بود
(تو فقط پانزده سالت بود!)
و ده سال آزگار یا بیشتر
آنقدر همه چیز را با تضاد دیدی…
دیدی لعنتی! که چشم هایت لوچ شد این روز های آخر زیر…
حالا آنقدر مرده ای
که هیچ رهگذری برای عبور از چهار راه دستت را نمی گیرد
و عصای تا شوی هراسانت را
بر در و دیوار این کوچه های شب های سرد-روزهای تاریکی نخواهی کوفت
و هیچ دزدی جیب هایت را نخواهد زد
تا تو باز گه گیجه بگیری
که جیب های خالی خودت،
یا دزد بیچاره.
حالا آنقدر مرده ای که نمی دانم
مخاطب این شعر چه کسی است…
دسامبر 4, 2010 در 9:29 ب.ظ.
خاک تو سرت! : دی!
دسامبر 5, 2010 در 8:23 ق.ظ.
ای پدرسوخته هر بار شعرات بهتر ميشه! خيلی خيلی دوست داشتم خيلی
دسامبر 6, 2010 در 10:54 ق.ظ.
به ریاضی فحش نده!
حس منتقل کردی تا حدود خوبی. آفرین
دسامبر 7, 2010 در 9:04 ب.ظ.
بالاخره این همه غیبت یه دستاوردی داشت فرفری سابق!
دسامبر 9, 2010 در 4:46 ب.ظ.
طاها من خيلي از تو ياد گرفتم…
خيلي چيزا..
تو شبيه هيچ كس نيستي..
دسامبر 12, 2010 در 9:23 ب.ظ.
بالاخره.
دسامبر 14, 2010 در 6:52 ب.ظ.
اما تو سقوط كردي تا به سرنوشت تساوي تضادهاي هرروزه ات خرسند باشي…! جالب بود
دسامبر 17, 2010 در 12:24 ب.ظ.
«… من هیچ گاه پس از مرگم جرات نکرده در آینه بنگرم و آنقدر مرده ام که هیچ چیز مرگ مرا دیگر ثابت نمی کند…»
ژانویه 18, 2011 در 6:18 ق.ظ.
من تقریبا با همه ی شعرای تو به روزم .
راستی هنوزم آی لو یو پی ام سی؟