تو بر چنگ مي زني، من بر قانون، بي قانون! بي هوا انگشت هايم راه مي روند؛ چه بر ساز، چه بر صورتت، چه بر اشك هايم. كتاب هايم هر شب پر از لكه مي شوند و كتاب هاي لكه دار جايشان آن زير هاست،زير تخت،زير كمد،نه روي كتابخانه ام! درست مثل انسان هاي لكه دار كه بايد پرتشان كرد به سويي و نديدشان مدتي، مثل من. مثل اين من خراب كه هنوز هم تا مي شنود: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت؛ آن هم نه هر _حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت_ي از آن دست كه شجريان ناله مي كند در جان عشاق، چشم هايش خيس اشك مي شود. بي دليل.
تو بر چنگ مي زني زندگي را و من بر صورتم، لب هايم، چشم هايم…
………………………………………………
پ.ن1: روز هاي خوب، سخت و پر… همان _پاييز است_ جمله كامل تري است!
پ.ن2: ريشه _ما_ را نمي شود زد! چه با تبر، چه با گيوتين، چه با نفت! نه! نمي شود!
پ.ن3: بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند…
پ.ن4: “دنياست ديگه! مگه نه؟”
ى.ن5: مي خواستم نوشته اي با عنوان: _فمينيسم به مثابه يك ناسزا_ اما اين خطوط ناخودآگاه را گذاشتم. آن مطلب هم باشد براي بعد
نوامبر 30, 2009 در t 9:45 ق.ظ
چه بازی انگشتان لطیف است
دسامبر 2, 2009 در t 9:54 ق.ظ
من خیلی وقتها سکوت میکنم شاید برای حفظ حرمت مطلب…کامنت های لوس رو دوست ندارم..ولی میخواستم بگم تو میدونی آدم با یه کتابخونه پر از کتاب های لکه دار باید به کجا پناه ببرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟این روزها عجیب به این فکر میکنم که ما چه بی رحمانه در معرض هجومیم..
مامان این روزها و قتی رو بالشتی ام را که پر از لک اشک است عوض میکند پیر میشود پیر…انگار در لحظه ای
طاها!
پرهای بالشم هر شب قو میشوند از اشک چشمهایم!!!
دسامبر 3, 2009 در t 11:00 ق.ظ
و وقتی ما دلمان برای طاهو تنگ شده است در یک عصر پاییزی کویری…
دسامبر 6, 2009 در t 11:43 ق.ظ
حتما مطلبرو بذار …
یه مقدار از این فضیادراماتیک آروم آروم در بیای بد نیست …
منتظریم ..
دسامبر 8, 2009 در t 1:24 ب.ظ
چرا باید از درام در بیایی طه؟ مارا در تراژدی می خواهند همیشه دوستان انگار! دلتنگتم پسر. بنویس. نه از گلوله و حمله و باتوم و اشک آور و توهین و دروغ. از چنگ و قانون و کمانچه و سه تار بنویس پسرک. بگذار همین یک اینجا بماند برای نفس تازه کردن ما.
دسامبر 14, 2009 در t 5:41 ب.ظ
خیلی بیمعرفتی!
حیف اون سیب زمینی های نپخته ای که برادران تو هتل اوین براتون میاوردن !تقصیر منه که سیگا های تو واون دانشجوی اخلال گر زنجانی؟! رو خراب نکردم :] یادی ازم نمیکنید
دسامبر 14, 2009 در t 8:30 ب.ظ
و هر وقت بر چنگ می زنی تار دل من غمگین می نوازد آنچنان که اشک انعکاس چنگ توست
دسامبر 15, 2009 در t 5:05 ق.ظ
این دختر پر از احساسم راست میگه ، البته درام و تراژدی و رومانتیسم و هزل و طنز و … همشون واسه ماست ، خوب دنیاس دیگه!!! یادت باشه که باقر مومنی چه بلائی سر حافظ معاصر و شعر گالیاش آورد!!! قطعییتی وجود ندارد و هر چه هست واژه است و کلمه
مثل همیشه وقتی بهت سر میزنم کلی کیفور میشم چه از درامت و چه تراژدی هاتو….
ضمنا اس ام اسی که فرستادی چند روزه منو برده یه جاهائی که خیلی هنوز تو کیف شم
برقرار باشی که امید من و خیلیها مثل اون شاگردات هستی پس باش و بمان و عاشق شو!!!
دسامبر 19, 2009 در t 8:58 ق.ظ
آپ شدیم …