تو بر چنگ مي زني، من بر قانون، بي قانون! بي هوا انگشت هايم راه مي روند؛ چه بر ساز، چه بر صورتت، چه بر اشك هايم. كتاب هايم هر شب پر از لكه مي شوند و كتاب هاي لكه دار جايشان آن زير هاست،زير تخت،زير كمد،نه روي كتابخانه ام! درست مثل انسان هاي لكه دار كه بايد پرتشان كرد به سويي و نديدشان مدتي، مثل من. مثل اين من خراب كه هنوز هم تا مي شنود: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت؛ آن هم نه هر _حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت_ي از آن دست كه شجريان ناله مي كند در جان عشاق، چشم هايش خيس اشك مي شود. بي دليل.
تو بر چنگ مي زني زندگي را و من بر صورتم، لب هايم، چشم هايم…
………………………………………………
پ.ن1: روز هاي خوب، سخت و پر… همان _پاييز است_ جمله كامل تري است!
پ.ن2: ريشه _ما_ را نمي شود زد! چه با تبر، چه با گيوتين، چه با نفت! نه! نمي شود!
پ.ن3: بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند…
پ.ن4: “دنياست ديگه! مگه نه؟”
ى.ن5: مي خواستم نوشته اي با عنوان: _فمينيسم به مثابه يك ناسزا_ اما اين خطوط ناخودآگاه را گذاشتم. آن مطلب هم باشد براي بعد