شاعر كه حتما نبايد شعري بنويسد! مثلا همين چشم هايت بي آنكه تا به حال چيزي نوشته باشند، هر ثانيه شان هزار غزل حافظ است! شاعر كه نبايد حتما عينك گرد بزند روزي هزار ساعت در پايتخت فلان كشور اروپايي و بست كافه بنشيند و هي دود شود با سيگارش و دود كند همه كودكاني را كه دست راستشان را افسانه وار به قطار داده اند كه ببرد برساند به شاعران روشنفكر كه علاوه بر بنگ و سينه و مشروب به دست او هم فكر كنند و دو خطي بنويسنداش كه هزار سال!
شاعر روستايي فقيريست كه شب به همه گوسفند هايش شب بخير مي گويد و به همه ستاره ها به اميد ديدار! شاعر دستهاي تو، ناخن هاي تو و لب هاي توست وقتي بي پرده حسش مي كنم و حتي وقتي اين همه پرده نگذارند كه حسش كنم!
بودن تو نفس شاعرانگيست! بي قلم! بي كاغذ! بي كلمه!
…………………………………………………………..
پيش پي نوشت: براي تنها خواهرم: باز كردمش به ياد شب هايي كه طي نشدند بي او، شكوه مي كند:
جهان پيرست و بي بنياد… و من قسم مي خورم كه ديگر بازش نمي كنم اين بي وجدان را كه تير خلاص مي زند هميشه و بي هيچ ترحمي!
پ.ن1: هيچ كس نمي فهمد وقتي مي گويم ثانيه ثانيه عاشقترت مي شوم يعني چه!
پ.ن2: تو دختر روياهاي من نبودي چرا كه قبل از تو رويايي نبود! رويا ها با تو ساخته شدند و با تو تحقق يافته و مي يابند!
پ.ن3: There is some truth in fictions and some fictions in truth و چه اهميتي دارد كه خواب باشم يا بيدار وقتي همه چيز با تو اينقدر خوبست!