بغض، بغض، بغض
اشک می شوم نبودنت را.
آغوش خالی ام را
بد مصب، بد عادت کرده ای! بد عادت!
در این وانفسا که آفتاب
گم کرده راه شهر را،
کدام خورشید بودی
که به تلاطم عشق
بر گور تاریکم تابیدی
که حالا غروب را
تنها دروغ ظالمان می دانم
وباور نمی کنم که این شب تا ابد بماند.
نبودنت را اشک می شوم و خیال
لبانم هر ثانیه
_بی هوا_
هوا را می بوسد
در خیال بودن هایت حتی از این راه دور.
و در این شب های پر اضطراب، پر حادثه، پر فرار، پر خون
هم آغوش می شویم و سر به شانه های نبودنت می گذارم،
می خوابم آرام
و چون سیلی هشیاری بیدارم می کند،
اتاق های دل باز
اوین می شوند، 240، بعد از رویا…
دوم تیر ماه سرخ یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت
و در شب های دوری اجباری از خانه سروده شد.
…………………………………………………..
پ.ن1: امشب خروار خروار حرف بودم و تو خوابی! آرامشت، خوابت، چشمهای بسته ات که از همیشه معصوم تر می شوند از هزاران ساعت حرف زدن اما دوست داشتنی ترند!
پ.ن2: تو آیی در خیالم … چون ننالم؟ چون ننالم؟