عصایت را بیانداز موسی! بیانداز!

By tahavalizadeh

دیر آمدی موسی

عصر اعجاز ها گذشته است

اکنون عصایت را به چارلی چاپلین قرض بده

تا کمی بخندیم

شمس لنگرودی

دِ لعنتی موسی!

می ترسم باز هم دیر آمده باشی!

من خسته ام از این همه آفتاب بی طلوع!

من، من…

آه موسی موسی موسی!

به بکارت مریم شکی نیست

اما…

اما از حیله ی سالخورد زکریا می ترسم!

می ترسم از دیر آمدنت؛

به خنده وا نمی دارد مرا آن عصای جادو!

حالا گو بازیچه هرکس می خواهد باش!

رقص برگ شده ام در دست نسیم،

می ترسم پیک طوفان باشد اما این باد.

آب نیل شده ایم،

عصایت را بیانداز!

می خواهم در آغوش بگیرمش آن نیمه ی دیگر را!

………………………………………………………

پ.ن1: شعر از خودم

پ.ن2: دوستان مرحمت بفرمایند، لطف کنند، منت سر من گذارند و کامنت های بی ربط به نوشته نفرستند!

پ.ن3: این پست جنبه سیاسی ندارد

برچسب‌ها:

7 پاسخ to “عصایت را بیانداز موسی! بیانداز!”

  1. شكوفه می گوید:

    «آدما چون بي‌بته ان چون ريشه‌اي تو خاك ندارن ،باد هي اينور و اونور ميبردشون!» گل سرخ به شازده كوچولو
    چاره‌اي ندارن بيچاره‌ها ! (متوجه‌ام سياسي نيست) اين مثل هم سياسي نيست.

  2. شيما می گوید:

    حالا چرا دعوا مي كني؟ يه بارم بگي ميندازه:)

  3. محمدحسين نجفي می گوید:

    بيت آخرش تصوير خيلي قشنگي بود.اما فكر مي كنم دير اومدن يه كم خوش بينانست اون هيچ وقت نيومده و نخواهد اومد

  4. دوست می گوید:

    زكريا استعاره از كيست؟

  5. باران می گوید:

    …. زنده باد آزادی…

    دگرصبح است و پایان شب تار است

    دگر صبح است و بیداری سزاوار است

    دگر خورشید ازپشت بلندیها،نمودار است

    دگر صبح است…

    دگر از سوز و سرمای شب تاریک،تنهامان نمی لرزد

    دگر افسرده طفل پابرهنه،از زبان مادر شبها نمی ترسد

    دگر شمع امید ماچو خورشیدی نمایان است

    دگرصبح است…

    کنون شب زنده داران! صبح گردیده،

    نخوابید،جنگ در پیش است

    کنون ای رهروان حق،شب تاریک معدوم است

    سفیدی حاکم و دردادگاهش،هرسیاهی خرد ومحکوم است

    کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم

    دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است

    سزای حق کشان،در چوبهءدار است

    وما باید که برخیزیم…

    دگر صبح است…

    چنان کاوه، درفش کاویانی را بروی دوش اندازیم

    جهان ظلم را از ریشه سوزانده،جهان دگری سازیم

    دگر صبح است…

    دگرصبح است و مردم را کنون برخاستن شاید،

    نهال دشمنان را تیغها باید

    که از بن بشکند،نابودشان سازد…

    اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد،

    قوی چوپان بباید نیش او بندد

    اگر غفلت کند او خود گنهکار است

    دگر صبح است

    دگرهر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است

    واین افسردگی،ناراحتی،عار است

    دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را،

    بسوزانیم دشمن را،

    که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان،

    ویا همراه بادی او شود دور از زمین ما،

    دگر صبح است…

    دگر روز تبهکاران به مثل نیمه شب تار است…

    دگر صبح است…

  6. علیرضا عسگری می گوید:

    سلام
    آخه میخوام خبر بدم از یه شعر !
    اتفاقات این روزها و
    شعر ٍ : تجاوز !

    بخوانید

  7. از زندگی می گوید:

    مرسی!

پاسخ دهید