کلام ام نه به استغنای بامداد است
نه به روشنی سایه
…
_ لاف گزاف!
شعرت را
اصلا چه به امید و بامداد و سایه!
_ نه دوست گرامی! نوشته اش را اصلا چه جای شعر خواندن!
…
من درد مشترکم
از پس پنجره های بی روزن و
آسمان های راه راه تا ابد
و حجوم بی وقفه ی تازیانه و کلام و کنایه
( حالا فرقی هم نمی کند چه آنجا چه اینجا)
من درد مشترکم اما
نیازی به فریاد شما نیست آقایان!
فریادش هم با من،
فقط مرحمت نموده شلاق را آرام تر بزنید!
…
_ آخر چرا دیگر پنجره ها را می بندید؟
_ کارشناس هایتان آمده اند!
تـــَـــــــــق
…
آقا! آقا! آقا!
دست های لیلا که برای من بود!
بیست روز آنقدر ها هم نیست!
لیلا!
نه آهنگ وولگا، نه آفتاب کاران و نه شعر های محمد؛
چشم هایت بودند که ایستاده تر شدم
در روز های هراسِ میان سوال های سه ساعته ی لاجَرم!
و شب های بی روزنِ پر آهنِ بی صدا
حالا حضور نبودنت
فرقی هم نمی کند
می دانستیم که سرنوشت محتوم ماست
…
_ از برابری حرف می زدید؟
_بله
_عدالت؟
_بله
_ آزادی؟
_ بله
_ لعنتی یکباره بگو کافر شده ام
_ اما آقای محترم،…
تــَــق، شق، تــَــــــــق
: خون
…
دِ آقا! عزیز! پو…
نه؛ آن دیالوگ برای گوزن ها بود
بیا از نو صدا کنیم
مثلا:
دوست گرامی! کارشناس محترم! آقا! عزیز!
صورت خواهرم ظریف است
می شود من را به جایش…؟
تــَــــق
…
ما به استقبال آزادی رفتیم، ایستادگی آموختیم
هیچ کس، هیچ کس، هیچ کس نبود
حتی مدعیان،
که ایستادگی بیاموزد و همدلی
…
لیلا! باز نگرد به من
همان بد قیافه ی بی پول پر جراتم که بودم!
هیچ چیز عوض نشده
هیچ چیز
و سوار بی ام دبیلو های آخرین مدل فلانی که می شوی
به جای من یک بوق بزن، شاید کودک قبل از مردن، ماشین را ببیند
…
تـــَـــــق
ژوئن 1, 2009 در t 2:19 ق.ظ
سلام !
تا حالا هزار بار اومدم اینجا ولی هیچ وقت کامنتی برات نذاشتم (یعنی برای هیچکی نمی زارم ) اما این یکی فرق می کرد .
خیلی وقت بود آپن می کردی فکر کردم بعد از اون جریانات دیگه جا زدی ولی داداش دمت گرم .
((کسی که مبارزه می کندامکان دارد ببازد
کسی که مبارزه نکند بازنده است.))
ژوئن 2, 2009 در t 10:45 ق.ظ
وقتی درآسمان دروغ وزیدن میگیرد؛دیگرچگونه میتوان به سوره های رسولان سرشکسته پناه آورد؟
چگونه میتوان سخنی گفت وقتی که کلمه تنها کلمه است وتو میخواهی تنهاباشی, باسیم های خاردار….
ژوئن 5, 2009 در t 8:02 ق.ظ
سلام
بعدازآزادیتون چندین بار سرزدم مطمین بودم باز آپ میشه،ولی طول کشید مهم نیست خوشحالم باشناختی که ازشماهاداشتم شکی نبود…..
ژوئن 7, 2009 در t 7:48 ق.ظ
ژوئن 7, 2009 در t 9:40 ق.ظ
هرچند خونده بودمش ولی گفتم اینجا هم یاد آوری بکنم !!
آخرش خیلی خوب تمومش کردی ولی به عنوان نقد باید بگم اولش زیاد چنگی بدل نمی زنه :d
ژوئن 7, 2009 در t 7:23 ب.ظ
طه دوست عزیز
از ان روز که به جرم صداقت با طوفان هم گام شدی یک بند همچون ابرها گریه می کنم از ابر ها بپرس آنها دیگر منکر نمی شوند که تو رفته بودی ومن می باریدم …
دلم به حال انسانیت که هیچ …………..
دلم به حال ……. می سوزد
در خانه ی خیالت را باز کن به خیالت من زمین تا آسمانها با تو فرق دارم ولی اگر در را گشودی می بینی من کنا ر در از چشم های اشک که هیچ خون می آید
ژوئن 8, 2009 در t 10:25 ق.ظ
سلام طه ي عزيزم
قشنگ بود لذت بردم فضاي خاصي داشت
ژوئن 9, 2009 در t 7:44 ب.ظ
فقط میام و میرم آروم بی صدا همین