بایگانیِ می, 2009

هذیان

می 31, 2009

کلام ام نه به استغنای بامداد است

نه به روشنی سایه

_ لاف گزاف!

شعرت را

اصلا چه به امید و بامداد و سایه!

_ نه دوست گرامی! نوشته اش را اصلا چه جای شعر خواندن!

من درد مشترکم

از پس پنجره های بی روزن و

آسمان های راه راه تا ابد

و حجوم بی وقفه ی تازیانه و کلام و کنایه

( حالا فرقی هم نمی کند چه آنجا چه اینجا)

من درد مشترکم اما

نیازی به فریاد شما نیست آقایان!

فریادش هم با من،

فقط مرحمت نموده شلاق را آرام تر بزنید!

_ آخر چرا دیگر پنجره ها را می بندید؟

_ کارشناس هایتان آمده اند!

تـــَـــــــــق

آقا! آقا! آقا!

دست های لیلا که برای من بود!

بیست روز آنقدر ها هم نیست!

لیلا!

نه آهنگ وولگا، نه آفتاب کاران و نه شعر های محمد؛

چشم هایت بودند که ایستاده تر شدم

در روز های هراسِ میان سوال های سه ساعته ی لاجَرم!

و شب های بی روزنِ پر آهنِ بی صدا

حالا حضور نبودنت

فرقی هم نمی کند

می دانستیم که سرنوشت محتوم ماست

_ از برابری حرف می زدید؟

_بله

_عدالت؟

_بله

_ آزادی؟

_ بله

_ لعنتی یکباره بگو کافر شده ام

_ اما آقای محترم،…

تــَــق، شق، تــَــــــــق

: خون

دِ آقا! عزیز! پو…

نه؛ آن دیالوگ برای گوزن ها بود

بیا از نو صدا کنیم

مثلا:

دوست گرامی! کارشناس محترم! آقا! عزیز!

صورت خواهرم ظریف است

می شود من را به جایش…؟

تــَــــق

ما به استقبال آزادی رفتیم، ایستادگی آموختیم

هیچ کس، هیچ کس، هیچ کس نبود

حتی مدعیان،

که ایستادگی بیاموزد و همدلی

لیلا! باز نگرد به من

همان بد قیافه ی بی پول پر جراتم که بودم!

هیچ چیز عوض نشده

هیچ چیز

و سوار بی ام دبیلو های آخرین مدل فلانی که می شوی

به جای من یک بوق بزن، شاید کودک قبل از مردن، ماشین را ببیند

تـــَـــــق