بایگانیِ فوریه, 2009

شب های فراموش شده

فوریه 21, 2009

گر چه گلچين  نگذارد  که گلي باز  شود
تو بخوان مرغ چمن ، بلکه دلي باز شود

( اخوان بزرگ)

سال ها قبل هر زمان که روي بام خانه ي کاهگلي پدر بزرگ و در پناه باران ستاره ها مي نشستيم ، پدر بزرگ چگور کهنه و سالخوردش را که گويا از هزاران نسل قبل به او رسيده بود ، از کنار رواق ايوان مي آورد و شروع به نواختن مي کرد .
هنگام نواختن پدر بزرگ ، همه ساکت مي شدند . کوچک و بزرگ و پير . پدر ها به آسمان خيره مي شدند . مادر ها با انگشتان خويش گرد و خاک زمين را مي کاويدند ، پير ها به نقطه اي نا معلوم خيره مي شدند چنان که گويي جواني خويش را به مرور مي نشستند و بچه ها با شور و اشتياق به چهره ي اين و آن نگاه مي کردند و چه شب هاي شيريني بود .ش
در آن شب ها که گاه من هم در رويا هاي کودکانه ي خويش گم مي شدم و در ذهن خود آينده اي خيالي ترسيم مي کردم ، گاه مي ديدم من هم پير شده ام و بر روي همان بام ، براي فرزندان و نوه هاي خودم چگور مي نوازم .
پدر بزرگ رفت . چگور کهنه و سالخوردش نيز در کنج اتاق بي مهري زمان در هم شکست و پوسيد و من ماندم و يک دنيا غم ، يک دنيا آرزو ، من ماندم و صداي چگور در پس انبار هاي تو در توي اين ذهن خاک خورده ، من ماندم و بوي کاهگل .
آن روز ها گذشت و ما بي توجه به ترسيم آينده ي خود در رويا هاي کودکي ، بزرگ شديم .
آن روز ها گذشت و ما تازه دانستيم که در کجا زندگي مي کنيم . آن روز ها گذشت و ما فهميديم زمانه اي که ما در آن زندگي مي کنيم ، هيچ ربطي به فرهاد و کاوه و آرش قصه هاي پدر بزرگ ندارد .
آن روز ها گذشت و ما دانستيم در جايي زندگي مي کنيم که فوران زندگي هاي پوچ باعث فراموشي چگور شده است . در جايي که دستگاه هاي کامپيوتري سبب شده است که ديگر هيچ کودکي نتواند رقص پنجه هاي پدر بزرگ خويش را بر روي سيم هاي زيباي چگور ببيند .
در جايي که مسولان و سردمدارانش براي کسب ترفيع و مدال و درجه هاي پوچ و پوشالي ، شب هاي کوير را فراموش کرده اند . پدر بزرگ را فراموش کرده اند و صداي چگور را در خود کشته اند .
اما زيبا و غم انگيز است وقتي در ميان اين همه همهمه هنوز صداي مبهمي از چگور بگوش مي رسد .
باز هم ياد پدر بزرگ افتادم ، چگور مي زد ، مي گريست و مي خواند :

شو تا به شو گير ، اي خدا ، بر کوهسارون
مي باره بارون ،  اي خدا  ،  مي باره بارون
از خان  خانان  ،  اي خدا  ،  سردار بجنورد
من شکوه دارم ،  اي خدا ،  دل  زار  زارون
آتش   گرفتم  ،  اي  خدا  ،  آتش   گرفتم
شش تا جوونم ،  اي خدا  ، شد تير بارون
ابر   بهارون  ،  اي  خدا  ،  بر  کوه   نباره
بر  من بباره  ،  اي  خدا  ،  دل لاله زارون

……………………………………………………………………………………..

پ . ن :‏ در راستاي سوال برخي دوستان بايد بگويم : چگور ( بر وزن chogur ) سازي است از خانواده آلات موسيقي رشته اي مقيد از رده تنبور که به آن دو تار نيز مي ويند . نيز ( چگر ) . ساختمان اين ساز تشکيل مي شود از يک کاسه طنيني گلابي شکل و دسته اي مانند دسته تنبور . کاسه اش از سه تار بزرگتر است . دو تار فلزي دارد و به همين سبب به آن دو تار مي گويند . نواختن اين ساز هنوز هم ميان شرق نشينان ايران مخصوصا ترکمانان و اهالي آذربايجان ايران رايج است

قرابت های اندکمان…

فوریه 4, 2009

خوبم! خوب! به پاس همه ی _قرابت های اندکمان_ و دیگرانی که باید بگوییمشان: بروند کشکشان را بسابند (اگر آن اصطلاح را به کار نبریم البته). به پاس ساقی که خیره ی دستانش بودیم آن شب… و به پاس این آرامش… این سکوت بعد از طوفانی بیست ساله… و برای خودمان و همه _انسان_ های جهان (با هر مسلک و اندیشه و باوری) بر روی خرابه ی باورها، بنایی شگرف خواهیم ساخت، دور از دسترس باد و باران و دوستان نمک نشناسی چون آنها…

و باز هم تکرار می کنم البته با کمی تغییر که باور دارم بعضی واژه ها آنقدر دستمالی شده اند که رنگ هرزگی گرفتند: شانه های بی منت بی پرسش صمیمانه ی دوست داشتنی ات اگر نبودند کجا جاری می شد سیل این همه تنهایی…؟

…………………………………………………………

بی شک روزی فرا خواهد رسید که دیگر (نفیسه)ای در زندان نباشد و آزاد و دربند، آزاد باشند…