بایگانیِ دسامبر, 2008

کدام شور و حال؟ کدام جوانی مادرم؟

دسامبر 30, 2008

چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
کاه تو تيره مي کند آينه ي جمال من

پير شده ام …
نه شوخي نمي کنم ، به راستي پير شده ام . آنقدر پير شده ام که گمان مي کنم خطوط چهره ام از دست شمارش به دور افتاده اند . دست هايم پينه بسته اند . حتي هنگامي که مضراب هاي سنتور را بر تارهاي زرد و سفيدش مي نوازم ، به خوبي گلايه هاي سيم ها را مي شنوم که : هي جوان ، سخت و زمخت مي زني ، زجه ي ما را نوازشي کافيست . اما چه کنم ؟ دست هايم سنگين شده اند درست همانند قلمم . اما چه کنم ؟ که مضراب ها از دستم فرار مي کنند ، همانگونه که کاغذها …
پير شده ام ، نه به قامت مردان صد ساله که به درازناي عمر نوح . خطوط چهره ام شايد ، جاي ميله هاي قفس باشد ، ضرب در تمام ثانيه هاي عمرم .
جوانيم را اما ارزان به دست نياورده بودم که اينگونه عجولانه و ناصبورانه از من گرفتند . مادر مي گويد : (( سکوت کرده اي … مي ترسم صدايت را فراموش کنم . ))
مي گويم : (( ساکت کرده اندمان … اما مبادا صدايم را فراموش کني که اگر تو هم فراموشش کني ، ديگر چه کسي به يادش خواهد آورد ؟ ))
دلم براي خودم مي سوزد . صادقانه بگويم تاسف مي خورم که چرا … مي فهمم . کاش سرخوش بودم به بازي مزخرف روزگار . کاش چيزي و جايي بود که مي توانستم حتي براي يک لحظه هم که شده پاک کنم اين ذهن نفرين شده را از هر چه طلسم بدشگون اين چرخ است .
آنچنان همه جا را آلودگي اين شهر در بر گرفته که ديگر تفاوتي بين پرهاي زيباي طوطيان و پرهاي سياه زاغان نمانده است . برف هم خاکستري شده است . و تنها چيزي که برق مي زند ، سنگهاي مرمر سفيد گورستان هاست که بي روح مي درخشند .
پير شده ام . نه تنها چهره ام که تمام زواياي قلبم شکسته شده اند .
مانده ام اين جاده ي تنهايي را با کدام اميد بايد به انتها برسانم . با کدام روزنه اي از روشنايي شمعي نيم سوز ؟
مادر مي گويد : (( گرفته اي … شور و حال جوانيت کو ؟ ))
کدام شور و حال ؟ کدام جواني مادرم ؟

جاده ی تنهایی…………………………………………………..

پ.ن : عکس از محسن ابراهیمی
پ.ن2 : این روز ها از آسمان سوءتفاهم می بارد

مرثیه ای برای یک رویا

دسامبر 24, 2008

دوباره مست مي شوم ز بوي آشناي عطر تو
دوباره سجده مي کنم به انحناي مشرق طلوع بازوان تو
دوباره دست مي برم به سوي گيسوان تو
دوباره اين لبان پر ظرافتت
دوباره اين نگاه ملتمس و دست بي اراده ام
دوباره اين نگاه تو …
دوباره صبح مي شود
دوباره خواب پر اميد ديشبم به باد …
و اين طلوع نحس يخ زده

…………………………………………..

پ . ن :‏ شعر از خودم
پ . ن 2 : عنوان متن ، نام فيلمي است از دارن آرونوفسکي ( Darren Aronofsky )


برف سیاه

دسامبر 19, 2008

سال ها قبل آن زمان که هنوز کودک خطابمان مي کردند ، آن زمان که هنوز خانه ي قديمي پدر بزرگ به برجي تبديل نشده بود ، هرگاه برف مي باريد شادي نابي سراسر وجودم را در بر مي گرفت . آن روز ها در آن دنياي بي حصار کوچک خود گمان مي کردم که همه ي دنياي سفيد پوش شده، سرشار از شادي و خوشحالي گشته است . هر گاه از بازي برف و آدم برفي خسته مي شدم به زير کرسي بزرگ گرم ، که مقابل ايوان قرار داشت ، بر روي پاهاي مادر ، پدر بزرگ و يا مادر بزرگ پناه مي بردم و با چشماني لبريز خواب به دانه هاي ريز و درشت برف خيره مي شدم و آنها را از آنجا که از ابر جدا مي شدند تا روي حوض يخ زده دنبال مي کردم .
روز ها و ساعت ها گذشت و در حسرت دوباره کودک خطاب شدن ، در دنياي بزرگ پر از حصار ، بزرگ شديم . نگاه خسته ام اين بار نه از بازي برف و آدم برفي ، که از بازي نابرابر روزگار به گوشه و کنار ديوار هاي تنگ اتاق خيره شد .
دانستم که برف نيز تنها پرده اي بزک کرده است که مدتي بر روي زخم هاي چرکين اين شهر سراسر زخمينم مي نشيند و هنوز درد را التيام نداده آنچنان در زمين فرو مي رود که گويي هرگز نباريده است .
دانستم که برف براي تمام کودکان معني آدم برفي با آن دماغ هميشه نارنجيش را نمي دهد . دانستم که کودکاني هستند که از ناکجاآبادي از اين شهر محصور وسيع آن زمان که هنوز کلاغ ولگرد هم از خواب بيدار نشده ، مجبورند با دمپايي هاي پاره و لباس ژنده اي تا شمال شهر را گز کنند تا بتوانند خرج پدر معتاد خود را و دواي خواهران مريض خود را تهيه کند و شب را باز هم با شکمي گرسنه سر بر بالين خشتي خود بگذارد .
فهميدم که دختراني در اين شهر زنگي مي کنند که هيچ کس حتي يک بار آن ها را کودک خطاب نکرده است .
دانستم که دردهاي بي شماري در اين سرزمين وجود دارد اما دردها را نفهميدم . چگونه مني که در اتاق گرم و نرم بر زير سايه ي پدر و مادرم زندگي کرده ام ، مني که هميشه غذاي گرمي براي خوردن داشتم ، مني که حتي ساعتي از سرما نلرزيده ام ، مي توانم عظمت درد کودکان صد ساله را درک کنم ؟
بگذاريد اين بار نگذريم از اين همه درد ، اين همه ظالميت و اين همه مظلوميت . بگذاريد براي يک بار هم که شده شب رنگين اين از ما بهتران را براي يک ثانيه هم که شده سياه سفيد کنيم .
يادم به بيتي از اشعار ناب حافظ افتاده است :
بس که در خرقه ي آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينــــــم

می روی چون اشک

دسامبر 9, 2008

می روی و چون اشک

نه ، _ از این ترکیب تکراری خسته شده ام _

می روی و فرو میریزم

چون آوار سنگین سایه ی سردی

که از هیبت در هم شکسته ی یک ابر مرد،

بر خاک پست

فرو نشسته است.

می روی

بی آنکه بدانی …

بی آنکه بدانی

چشمان لبریزی

شبی صد هزار بار

عرض اتاق سه در چهاری را طی می کنند.

بی آنکه بدانی

هیچ زحمت داده ای

به خود

تا آن چشم های _ از فرط غرور _ رو به آسمانت را

پایین بیاندازی

لحظه ای و فقط لحظه ای

در دیدگان ملتمسم

فقط لحظه ای

نگاه کنی ؟

….

هذیان می گویم ؟

می گویم !

ز دست چرخ وارون داد دیرم

خب باید هم بگویم

وامانده ام !

می شود نگاهم کنی،

و بفهمیم ؟