برادر من، جان دل
زیاد نزدیک ایستادهای….. به نزدیکی میلهها با دستت از فردا
یک قدم فاصله بگیر
برادر من اسلام در خطر است
یک قدم که دورتر بروی، نه بوی تند شعارت مگسها را میپراند
نه جان گلها به خطر میافتد
کمی آن ورتر….
یک قدم ناقابل دیگر هم که برداری، تو آنسوی میلهها ایستادهای و ما این سو
نیستیم……
ما پشت میلهها نیستیم
ما پشت دیوارها نیستیم
نه پشت پنجرهها،
نه پشت درهای بستهی خانههامان…..
ما در سلولهای تاریک مغز پوسیدهی همهی این شعرها
میلههایی که روی صورتت سایه انداختهاند را میشماریم
یک…. دو….سه….
یک…. دو….سه
ایست! خبردار!
به چپ چپ
به راست چپ
بالا چپ
پایین چپ
یک…. دو….سه….. ایست
تو نشمار، برادر من
ما شمردیم
دلیل نمیشود که با شمارش تو میلهها کم شود
یا روزها
یا حتی قطرههای اشک آن…. آن زیباترین نقطهچین
گردش زمین را هم که بشماری آخرش گالیله نمیشوی دیوانه!
دیوانه میشوی گالیور
گالیور!
چرا زودتر به یادم نیامد تا تو نمیری؟
نقشه فرار از زندان از کودکی دست گالیور بود
هر جمعه
آن مردک بیشعور…. اسمش چه بود؟…. نقشه را از گالیور میدزدید و باز تا جمعهی دیگر…
یک هفته!
یک هفته، یک هفته فراموش میشوی زندانی
روی تنت هم که هیچ جایی برای خالکوبی نیست
بس که ماچت کردهاند این ماتیکهای سرخ از خون!
بگذریم….
بگذار از جان تو بگویم که گل و گیاه به خطر نیفتد
کاش به سادگی حرف “ز” تو هم جای زندان
به جای دیگری میرفتی….
مثلاً قندان!
باید آنجا هم هوا خوب باشد،
پر از همسلولیهای شیرین…. خندان…. دندان…. رندان…. سندان…. چندان
اینهمه واژه!
خب یکی دیگر را انتخاب کن برادر من!
با همهی این واژهها میشود شعر گفت
ولی با زندان فقط میشود گریست!
مشتی بردندانت
پتکی بر سندان قلبت
خندان، چندان به زندان برو که قندان قندان قند در دلت آب شود و
آب از آب هیچکدام از این واژهها تکان نخورد و
سایه ز از سر هیچکدامشان کم نشود
که هر کدام از این واژهها را که برداری
نه زندان از جایش تکان میخورد و
نه این شعر بیقافیه
درخت که نیست!
میله زندان است، ریشه ندارد!
رفتی آن تو امتحان کن….. شاید اصلاً پوسیده باشد
حالا برو
برو مثل کبریت بیخطر
با همسلولیهایت
همگی با کلههای سرخ
در جعبه بخوابید
وقتش که برسد، دانه دانه آزاد میشوید
تا دست دخترک کبریتفروش از آتش شما گرم شود