اتفاق

نوامبر 4, 2009 با tahavalizadeh

باران زيباترين اتفاق جهان است؛ البته پس از چشم هايت!

شاعرانگي ات

اکتبر 28, 2009 با tahavalizadeh

شاعر كه حتما نبايد شعري بنويسد! مثلا همين چشم هايت بي آنكه تا به حال چيزي نوشته باشند،  هر ثانيه شان هزار غزل حافظ است! شاعر كه نبايد حتما عينك گرد بزند روزي هزار ساعت در پايتخت فلان كشور اروپايي و بست كافه بنشيند و هي دود شود با سيگارش و دود كند همه كودكاني را كه دست راستشان را افسانه وار به قطار داده اند كه ببرد برساند به شاعران روشنفكر كه علاوه بر بنگ و سينه و مشروب به دست او هم فكر كنند و دو خطي بنويسنداش كه هزار سال!

شاعر روستايي فقيريست كه شب به همه گوسفند هايش شب بخير مي گويد و به همه ستاره ها به اميد ديدار! شاعر دستهاي تو، ناخن هاي تو و لب هاي توست وقتي بي پرده حسش مي كنم و حتي وقتي اين همه پرده نگذارند كه حسش كنم!

بودن تو نفس شاعرانگيست! بي قلم! بي كاغذ! بي كلمه!

…………………………………………………………..

پيش پي نوشت: براي تنها خواهرم: باز كردمش به ياد شب هايي كه طي نشدند بي او، شكوه مي كند:

جهان پيرست و بي بنياد… و من قسم مي خورم كه ديگر بازش نمي كنم اين بي وجدان را كه تير خلاص مي زند هميشه و بي هيچ ترحمي!

پ.ن1: هيچ كس نمي فهمد وقتي مي گويم ثانيه ثانيه عاشقترت مي شوم يعني چه!

پ.ن2: تو دختر روياهاي من نبودي چرا كه قبل از تو رويايي نبود! رويا ها با تو ساخته شدند و با تو تحقق يافته و مي يابند!

پ.ن3: There is some truth in  fictions and some fictions in truth  و چه اهميتي دارد كه خواب باشم يا بيدار وقتي همه چيز با تو اينقدر خوبست!

پ.ن

اکتبر 8, 2009 با tahavalizadeh

اين روزها پر از پي نوشتند:

پ.ن1: …

پ.ن2: …

پ.ن3: …

.

.

.

فقط به زبان نمي آيند!

شعر من تو نيز…

اکتبر 1, 2009 با tahavalizadeh

يكي دو ماه عقب تر

زبان من نيز زبانه استعاره بود

زبان پر

زبان ممتحن،‌به وقت جنگ واژه ها

سر كلاس درس مدرسه!

زبان آه، زبان هاي… هوي

زبان اجتماع چشم و نرگش و هلال ماه

هلال ماه و داس

نه داس و چكش و تفنگ!

و اولين گلوله در ونك

درست قبل پارك وي…

و ساعت شما چهار بود

و من كه ساعتي نداشتم

چه فرق مي كند! مهم گلوله بود!

گلوله اي كه قبل قلب تو

درست سرنوشت را شكافت

و من، و ما عوض شديم

زبانمان زبان سنگ بود، زبان جنگ، زبان اسلحه، فشنگ بود!

فشنگ، فشنگ،‌فشنگ بود كه از آسمان مي باريد

باران را بگذار لعنتي!

خون مي چكيد از همه جا!

و شايد هم چه مي دانم! هنوز مي چكد!

و من ديگر به تشابه چشم هايت با نرگس حتي فكر هم نكردم!

وقتي پرت كرديم خودمان را

داخل آن اتوبوس _ كه مقصدش معلوم نبود_

مهم بودنت بود

و هراس قلبمان

كه چشم هايمان را…

لبانت اما

هنوز مثل ده ها سال قبل

به ظرافت شعر…

به ظرافت شعر…

آن هم نه شعر چند ماه قبل

درست به ظرافت همين روز ها، شعر همين روزها

خشكيده اند و ترك خورده اند از

خشم و فرياد و بوسه!

از لب گزيدن ها

در سوگ چند ستاره

كه اضافه شدند به آسمان و

كمان شكارچي را پر رنگ تر كرده اند

اين شب ها!

……………………………………………………………

پ.ن: احساس كردم مسير تغيير زبانم را مي توانم در اين شعرواره بياورم! و احساس مي كنم مي شود فرم را رها كرد بدون آن كه به محتوا آسيبي رساند!

پ.ن1/5: شكارچي از صورت هاي آسماني است كه در شب هاي پاييز نيز به خوبي مشخص است

پ.ن2: روز هاي خوبي نيستند اما تو هستي و اين براي من كافي است…

وقتي تو نيستي…

سپتامبر 27, 2009 با tahavalizadeh

چيزي نيست! نه كه فك كني چيزي هم نيست ها!‌نه! بعضي وقت ها اينجوري ميشم كه امشب شدم! بي حوصله، بي حال، بي تو! بعد مي شينم گوشه تختم كنار پنجره و همون لباسي رو كه وقتي آخرين بار تو بغلم بودي هي بو مي كنم، هي بو مي كنم، هي بو مي كنم! درست تو همون لحظه دلم مي خواد سيگار بكشم و حس كنم كه سرت رو روي سينه ام گذاشتي و داري با انگشتام بازي مي كني، اما تو كه بهتر از همه مي دوني تو اين خونه لعنتي نميشه سيگار كشيد!

……………………………………………………….

پ.ن: نمي خوام براي اينجور نوشته هام كسي كامنت بذاره! همين!