زين آتش نهفته كه در سينه ي من است…

نوامبر 27, 2009 با tahavalizadeh

تو بر چنگ مي زني، من بر قانون، بي قانون! بي هوا انگشت هايم راه مي روند؛ چه بر ساز، چه بر صورتت، چه بر اشك هايم. كتاب هايم هر شب پر از لكه مي شوند و كتاب هاي لكه دار جايشان آن زير هاست،‌زير تخت،‌زير كمد،‌نه روي كتابخانه ام! درست مثل انسان هاي لكه دار كه بايد پرتشان كرد به سويي و نديدشان مدتي، مثل من. مثل اين من خراب كه هنوز هم تا مي شنود: حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت؛ آن هم نه هر _حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت_ي از آن دست كه شجريان ناله مي كند در جان عشاق، چشم هايش خيس اشك مي شود. بي دليل.

تو بر چنگ مي زني زندگي را و من بر صورتم، لب هايم، چشم هايم…

………………………………………………

پ.ن1: روز هاي خوب، سخت و پر… همان _پاييز است_ جمله كامل تري است!

پ.ن2: ريشه _ما_ را نمي شود زد! چه با تبر، چه با گيوتين، چه با نفت! نه! نمي شود!

پ.ن3: بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند…

پ.ن4: “دنياست ديگه! مگه نه؟”

ى.ن5: مي خواستم نوشته اي با عنوان: _فمينيسم به مثابه يك ناسزا_ اما اين خطوط ناخودآگاه را گذاشتم. آن مطلب هم باشد براي بعد

روياتر

نوامبر 24, 2009 با tahavalizadeh

هميشه… تو! با شكوه ترين روياي مني

و تا دست دراز مي كنم گيسوانت را

حيف!

روياتر مي شوي…

……………………………………..

پ.ن1: ناخن شست راستم را هنوز نگرفته ام!

پ.ن2: (بودنت را… بودنم را…) وقتي تو مي خواني اش من بودنت هستم يا بودنم؟

پ.ن3: شاگرد هايم سنم را كه پرسيده اند متفق همه بر اين عقيده بودند كه بهشان راست نمي گويم و حداقل بيست و هفت سالم هست! شكوفه مي گفت: عمو! چي ميشه كه آدما انقد زود پير ميشن؟ گفتم: فك كنم بعضيا تو تاريخ اشتباه به دنيا ميان برا همين نسبت به سنشون بزرگتر يا كوچكتر ميشن! نيلاب گفت: عمو پس ما كي به دنيا اومديم؟ نتونستم بگم…

پ.ن4: جاي متن و پي نوشت ها بايد عوض بشن! ولي چه فرقي مي كنه مگه؟

اتفاق

نوامبر 4, 2009 با tahavalizadeh

باران زيباترين اتفاق جهان است؛ البته پس از چشم هايت!

شاعرانگي ات

اکتبر 28, 2009 با tahavalizadeh

شاعر كه حتما نبايد شعري بنويسد! مثلا همين چشم هايت بي آنكه تا به حال چيزي نوشته باشند،  هر ثانيه شان هزار غزل حافظ است! شاعر كه نبايد حتما عينك گرد بزند روزي هزار ساعت در پايتخت فلان كشور اروپايي و بست كافه بنشيند و هي دود شود با سيگارش و دود كند همه كودكاني را كه دست راستشان را افسانه وار به قطار داده اند كه ببرد برساند به شاعران روشنفكر كه علاوه بر بنگ و سينه و مشروب به دست او هم فكر كنند و دو خطي بنويسنداش كه هزار سال!

شاعر روستايي فقيريست كه شب به همه گوسفند هايش شب بخير مي گويد و به همه ستاره ها به اميد ديدار! شاعر دستهاي تو، ناخن هاي تو و لب هاي توست وقتي بي پرده حسش مي كنم و حتي وقتي اين همه پرده نگذارند كه حسش كنم!

بودن تو نفس شاعرانگيست! بي قلم! بي كاغذ! بي كلمه!

…………………………………………………………..

پيش پي نوشت: براي تنها خواهرم: باز كردمش به ياد شب هايي كه طي نشدند بي او، شكوه مي كند:

جهان پيرست و بي بنياد… و من قسم مي خورم كه ديگر بازش نمي كنم اين بي وجدان را كه تير خلاص مي زند هميشه و بي هيچ ترحمي!

پ.ن1: هيچ كس نمي فهمد وقتي مي گويم ثانيه ثانيه عاشقترت مي شوم يعني چه!

پ.ن2: تو دختر روياهاي من نبودي چرا كه قبل از تو رويايي نبود! رويا ها با تو ساخته شدند و با تو تحقق يافته و مي يابند!

پ.ن3: There is some truth in  fictions and some fictions in truth  و چه اهميتي دارد كه خواب باشم يا بيدار وقتي همه چيز با تو اينقدر خوبست!

پ.ن

اکتبر 8, 2009 با tahavalizadeh

اين روزها پر از پي نوشتند:

پ.ن1: …

پ.ن2: …

پ.ن3: …

.

.

.

فقط به زبان نمي آيند!